خاطرات جهادی

نیابت

نیابت

*خاطره‌ای از محمدجواد رستمی

 

همین که در آسانسور باز شد و وارد شدم، کد سی­‌پی‌­آر را زدند.

– کد ۹۹ بخش داخلی، کد ۹۹ بخش داخلی.

دکمه طبقه ۴ را زدم. در آسانسور روبروی بخش داخلی باز شد. تا وارد بخش شدم دیدم آقای امیری و دو تا از پرستارها به سمت اتاق انتهایی بخش می­دوند. به سمت اتاق دویدم. اتاق آخر اتاق بزرگی بود که پنج بیمار در آن بستری بودند. بیمار اول سید سعید حسینی بود که چند روزی می­شد به کما رفته بود و با دستگاه وِنتیلاتور[1] زنده بود. حالا اما ایست قلبی کرده بود. آقای امیری شروع کرد به احیا. پدال­های دی­سی­شوک[2] را برداشت و به قلب سید سعید شوک داد. قائمی­مهر هم که از نیروهای جهادی بود پرده­های حائل میان بیمارها را کشید تا هم­اتاقی­هایش وضعیت سید سعید را نبینند.

امیری هر چه کرد سید برنگشت‌. خسته شد. شوک دادن آخرش انگار از روی حرص بود؛ از روی اعصاب خوردی. محکم پدال­ها را به روی قلب سید زد.

– برگرد!

دوباره پدال­ها را روی قلب سید زد.

– برگررررررد!

دیگر فایده­ای نداشت. سید رفته بود. بوق ممتد و خط قرمز مانیتور این را می­گفت. امیری سرش را انداخت پایین و از کنار تخت فاصله گرفت. دو پرستار خانم مشغول جدا کردن چست­لید­ها از سینه سید شدند. دستگاه ونتیلاتور را هم از او جدا کردند. حالا یک جنازه بود که روی تخت مانده بود. ناراحتی در میان سکوت، فضای اتاق را گرفته بود. من فقط زل زده بودم به سید سعید؛ جوان ۳۳ ساله­ای که از دنیا رفته بود. حالم حسابی خراب شد. از اتاق بیرون زدم و به دیوار راهروی کنار در اتاق تکیه دادم. چقدر مرگ نزدیک بود. به راحتی می­شد آن را حس کرد. چشمانم را بسته و سرم را به دیوار تکیه داده بودم که یکدفعه کسی دستم را گرفت. قائمی­مهر بود.

– حاجی چرا رفتی؟ بیا یه روضه بخون بالاسرش.

– تو رو خدا ولم کن، طاقت ندارم.

– سیّده، جوونه، بهت نیاز داره.

– نمی­تونم، دست خودم نیست، آدمش نیستم.

– به نیابت از او فقط یه سلام بده به امام حسین، فقط یه سلام!

آرام در دلم گفتم: خدایا چرا من؟

سرم را انداختم پایین و وارد اتاق شدم. دست و پایم سرد شده بود. تن و بدنم می­لرزید. رسیدم بالا سر سید سعید. دست گذاشتم روی چشم­هایش. چشم­های گردش را برای همیشه بستم. دست­هایم را به میله تخت تکیه دادم و صورتم را نزدیک صورتش کردم.

– السلام علیک یا اباعبداللّه الحسین.

انگار زمین و زمان بغضش ترکید. همه گریه می­کردند. من گریه می­کردم. قائمی­مهر گریه می­کرد. امیری گریه می­کرد. پرستار گریه می­کرد. هم­اتاقی گریه می­کرد. سید سعید هم گریه می­کرد.

سه بار سلام دادم. حالم حال روضه شد. روضه گودال خواندم؛ درگوشی.

– سید جان! بشنو، روضه جد غریبت رو بشنو؛

مقتل نوشته دست به گیسوی تو زدند.

آن قدر بالاسر سید سعید گریه کردم که از حال رفتم. بی­حالِ بی­حال از کنار تختش جدا شدم. قائمی­مهر تکیه به دیوار روبروی تخت داده بود و سرش پایین بود و قطرات اشک از صورتش به زمین می­ریخت. محمد تازیکه هم خودش را رسانده بود و گوشه­ای از اتاق زل زده بود به جنازه سید سعید. کنار در اتاق، برگشتم و برای بار آخر سید سعید را نگاه کردم. انگار خوشحال بود. حس می­کردم از من راضی است.

نیروهای خدمات آمدند و لباس­هایش را درآوردند تا ملحفه سفیدی بر او بپیچند و او را در کاور مشکی بگذارند. فشارم افتاده بود اما احساس راحتی می­کردم. چشم­هایم دیگر سو نداشت. توانی در دست و پایم نبود. به سمت آخر بخش آرام آرام حرکت کردم. در بخش که باز شد خانمی مانتویی ایستاده بود روبرویم. سرم را پایین انداختم و رفتم روی صندلی کنار پنجره راهرو نشستم. در بخش بسته شد و آن خانم پشت در با حالتی از درماندگی مانده بود. ماسکم را برداشتم. نفس عمیق کشیدم. چشمانم را بستم. لحظه­ای نگذشت که احساس کردم کسی کنارم ایستاده است. چشمانم را باز کردم. همان خانم بود. انگار حیا می­کرد چیزی بگوید. از روی صندلی بلند شدم و ماسک را زدم.

– امری دارید خانم؟

– ببخشید من شوهرم بستریه، اینا هم نمی­دونم راست می­گن یا دروغ، هر وقت می­پرسم می­گن حالش خوبه.

گوشی تلفن همراهش را به سمتم گرفت.

– می­شه یه محبت کنید این گوشی رو ببرید داخل و یه دونه، فقط یه دونه عکس ازش بگیرید.

– ممنوعه خانم، نمی­شه این کار رو کرد.

– تو رو هر کی می­پرستید، من دو تا پسر دوقلو دارم. دارم دیوونه می­شم. اینجا هم بی­کس و کارم.

– خُب اشکال نداره. شما اسم و شماره تخت شوهرتون رو بدید، من قول می­دم برم وضعیتش رو ببینم و راستش رو بهتون بگم.

– سید سعید حسینی، تخت شماره ۱۵!

تا اسم سید را شنیدم شوکه شدم. حالا چطور خبر مرگ تنها کس و کارش را به او بدهم. زنی که با دو بچه در جوانی بیوه شده و باید دست دو بچه یتیمش را بگیرد و از تهران برود. سرم را انداخته بودم پایین و متحیر مانده بودم.

– ببخشید آقا، چی شد؟

– خانم، من حالم خوب نیست. معذرت می­خوام. اسم همسرتون چی بود، اتاق چند بودن؟

– اتاقش رو نمی­دونم. اسمش سید سعید حسینیه!

همین که اسم سید سعید را آورد، حالم دگرگون شد و دست و پایم را گم کردم.

– بله بله، الآن می­رم داخل خبر بگیرم.

وارد بخش که شدم آقای امیری داخل ایستگاه پرستاری، نشسته بود روی صندلی و به جایی خیره شده بود؛ شبیه دیوانه­ها. نگاهم که به نگاهش افتاد خودش را جمع و جور کرد و همین جور به هم زل زدیم. انگار برادر از دست داده بودیم.

– آقای امیری، خانم سید سعید حسینی دم دره!

از روی صندلی بلند شد و با تعجب پرسید: کی؟ چی؟ کجا؟

– خانم همین بنده خدایی که الآن فوت شد، دم دره و می­گه از شوهرم بهم خبر بدید. من طاقت ندارم، خودت یه کاریش کن.

– چی کار کنم رستمی؟

– نمی­دونم والا. من یکی که نمی­تونم.

به سمت رختکن رفتم و روی تخت دراز کشیدم. فشارم افتاده بود. دیگر رمقی نداشتم. کفش­هایم را از پایم کندم و صدای افتادنشان به روی زمین به گوشم خورد. دستم را روی پیشانی گذاشتم و چشمانم را بستم.

با صدای کد ۹۹ بیدار شدم. این بار بخش آی­سی­یو بود. به فاصله چند دقیقه دو بار کد زد. هیچ توانی برایم نمانده بود. به هر مصیبتی که بود بلند شدم و لباس­هایم را عوض کردم. از بیمارستان زدم بیرون. مردم را می­دیدم؛ با چشمانی کم سو. یاد شعر حافظ افتاده بودم؛

– کجا دانند حال ما سبکبالان ساحل­ها

زمین و آسمان دور سرم گیج می­خورد. داخل ماشین ماسک را برداشتم. بغض بود که در گلویم بود و اشک گرم بود که در چشمانم.

[1] دستگاه تنفس مصنوعی (وِنتیلاتور: Medical Ventilator) دستگاهی است که کار تنفس را برای بیمارانی که به‌طور موقت یا دائم دچار مشکلات تنفسی هستند، انجام می‌دهد. عملکرد دستگاه به این صورت است که در ریه می‌دمد، سپس درنگ می‌کند و نهایتاً بازدم خودبخود انجام می‌شود.

[2] پدال­های دی­سی­شوک، پدال­هایی شبیه به اتو است که به دستگاه الکتروشوک وصل می­شوند و وظیفه­شان شوک دادن به قلب بیماری است که ایست قلبی کرده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *