دخترم
دخترم
*خاطرهای از محمدجواد رستمی
دم عصر بود که با حاتم فردوسی، معلم روستای آخران به سمت سردشت حرکت کردیم؛ مرکز شهرستان بشاگرد.
جاده خاکی و مسیر ناهموار و کوهستانی باعث شده بود خودروی آقا معلم در تمام مسیر بیشتر از ۳۰ کیلومتر در ساعت سرعت نداشته باشد.
وضعیت جاده مناسب نبود و هر از چند گاهی ماشین داخل چاله چولهها میافتاد. خاک هم از لابهلای درزهای ماشین وارد میشد و به سر و رویمان مینشست.
تمام مسیر را با آقا معلم در مورد محرومیت منطقه گافر بحث میکردم؛ در مورد نبود جاده، نبود آب، نبود دکتر… .
وسطهای بحث آقا معلم سکوت کرد. لحظهای بعد با بغض پرسید: حاجی به نظرت من چند سالمه؟
چهره شکسته و موهای سفید جلوی سرش او را مردی ۴۰ ساله جلوه میداد.
– لابد متولد ۶۰ هستی.
– حاجی من هم سن شمام، متولد ۶۹.
چشمانش پر از اشک شد و گفت: میدونی چرا پیر شدم؟
و بعد داستانی از این جاده پر پیچ و خم را برایم گفت؛
زمستان بود و باران شلاقی میبارید. یه دختری داشتم که شش ماه بیشتر نداشت. چند روزی سرما خورده بود و سینهاش خس خس میکرد. مادرش گفت اگر امشب نبریش دکتر فردا دیگه زنده نیست. تصمیم گرفتم ببرمش دکتر. باید همین راه رو شبانه میرفتم تا میرسیدم سردشت. این منطقه هم که داری میبینی چجوریه، نه راهی داره، نه وسیلهای توش رفت و آمد میکنه. اون سال من یه موتور داشتم، تنها وسیلهای که توی کل روستا بود.
شب بود. بچه رو روی سینهام گذاشتم و چادر رو پیچیدم به دورش و سوار موتور شدم. تا سردشت زیر باران یکسره گاز دادم. تا رسیدم بیمارستان مستقیم رفتم اورژانس.
چادر رو که باز کردم و بچه رو از سینه جدا کردم دیدم بچهام جان داده! بچه توی مسیر روی سینهام جان داده بود… .
چند ساعت بعد چشم که باز کردم، متحیر مانده بودم کنار موتورم. تا صبح فقط گریه کردم.
حالا اما باید برمیگشتم پیش مادرش.
تمام مسیر برگشت را اشک ریختم. هق هق گریهام تمام نمیشد. تمام مسیر را میایستادم و خدا خدا میکردم دروغ باشد.
وقتی رسیدم دم خانه، مادرش آمد به استقبال بچه.
دست خالیام را که دید، چشمان اشکبارم را که دید، غش کرد… .
او گریه میکرد و من به یاد حسین بودم، آنگاه که یک قدم میرفت به سمت خیمهها و یک قدم میایستاد، آنگاه که پشت خیمهها قبری برای اصغرش میکند، آنگاه که صدای مادری میآمد که حسین صبر کن… .